ئاڕەستەێ قودرەت زات تەنیاێ تاک
رازاوەس وە گوڵ جە سەر تا دامان
ئاوێنەێ مەێژوو، زێد هەورامان
"عبدالقائم محمدیان"
بەشێگ یە یەێ مەسنەوی بڵەێن:
. . .
نووزدەێ دەی مانگ ساڵ پەنجا و نوو
یە قولەێ مەێمگ خوێن بەساێە جوو
یە وەخت سەهەر وادەێ وەرەسوو
خورشید خاوەر بەراما ژە کوو
شووڵەێ خەم شانا وە مەێدانەوە
وەو زام پڕ ئێش شەهیدانەوە
زام بێ دەرمان شەهیدانم ڕوو
کزەێ باوگەڕوو یەتیمانم ڕوو
جەم شەهیدان تازەسوورم ڕوو
زام سەربازان ماڵ یە ذوورم ڕوو
بچم وە مەێمگ کوتەڵ کوو بکەم
سەیر میلکانان کوانەو نوو بکەم
بکیشم وە چیەم تووتیاێ تووزێ
ڕەژیاێە وە خوێن ڕێخ و ڕاخووزێ
مەێمگ وەێ زام هزار چاکەوە
خوێن چەن شەهید ها وەێ خاکەوە؟
. . .
"عبدالقائم محمدیان"
تا کێ بنیشیم وەێ شەوارەوە
تەک بەیمە پۊکی هشکەدارەوە
تا کەێ بکیشیم هەزرەت وەهار؛
زمسان گل بخوەێ وە بازاڕەوە
وەهار تووریاێە، بان تا بزانیم
کی لارە کردێە وە نازارەوە!
شەو هات و کزەێ شام خەریوانە، ت ناتی
ڕووژەو بۊ وو هامەێ سەر مەێدانه، ت ناتی!
دۊشەو هە یە ئەێ شوون ئەلان منه نێشتۊد
خەو ژن چەپه!؟ ژن وەیل و پەریشانه، ت ناتی!
ژن دی چه بکێ؟ بێ خەوەر وو بێ دەسڵاته
ژن پاوەن باوان و خەسۊرانه، ت ناتی!
دۊشەو وتمەد بێکەس و وەیلان و پەشێوم
دۊشەو وتمەد یەێ خەم و یەێ ژانه، ت ناتی!
ئەێ هاڵ پەریشان منه ئەو ڕێ کەس ناێ
ئەێ ئەسرمه یەێ سۊک خێاوانه، ت ناتی!
چەن دانه کتاو وو چەمەدانێگ و بلیتێ
بۊن! سەر وە م داێن چەنێ ئاسانە!، ت ناتی!
هەر ئاقڵ و لێوەێگِ م دیمه، بۊە یەێ بار
پا ناێە وە ئەێ خارەت تەێرانە، ت ناتی!
نیمەێ دی مانگە زمسان گۆڵ داێە
خۆەرئاوا و واران؛ زەنگم زڕیاێە!
واران تکەتک تۊک خەم سزان
دەس بردەو کەمان زامم ئەوکلان
ئاگر تێژێ رشیاگە گیانم
ژانێ نەرمەنەرم چێە سقانم
چوار ساڵ جوور شەوێ ڕەێ بۊ وه لامەو
چەلقۆڕ خەم پلیاگە پامەو
قەدیم ژانەگەێ یەهۊرەو بریا
کۆانە زامەگەێ یەنوو ئەو کلیا!
خوەشاڵەو گرپەێ گەرم جاراند
شەوار بەرز ئەو سەر کیشاند
خوەشاڵ ئەو وەختێ تووز باند گردۊ
شەماڵ نیشانەێ یاراند بردۊ
واران دی مانگ ئاگر ناو باند
چۊ دەێشتەێ مەێمگ خوا کردە باند
خوا یە بان زەخم لاشەێ سواڕە
یە بان تەرم تەنگ ئێوارە
خوا یە بان زەخم رەسم زەمانەس
ئیلام ئازیەتی وەلی بێگانەس!
ئیلام چەن ساڵە چیەمەیل وە ئەسرەو
گل مەێ وە تەماێ دیدار خەسرەو
خەسرەو وەو بادەی کەس سڕ مەزانەو
گل خوەێ وە تاق هەفت ئاسمانەو
ئیلام سەر هێز دە! نەنیش وە خەمەو
تاسەێ دیدارێ نەکیش وە چیەمەو
خەسرەو سالەهاس دەسێ ها جامەو
ئەرواێ گل مەخوەێ هەر وە ئیلامەو . . .
دو
یک . . .
قطره قطره قطره . . .
صد
نود ونه
نودوهشت . . .
قطره قطره قطره . . .
او که مرا جریمه کرد
چه می دانست
نبودنت تمام نمی شود
زمان چه سرخ باشد چه سبز!
به جایی که تو نخواهی بود
و با قطاری که مسافرانش
کوپه کوپه غریبه تر می شوند؛
چه گریز توان فرسای بیهوده ای است
سفر!
مسئله این نیست!
مسئله تویی
باشی، زندگی
نباشی، مرگ!
می شمارم هزار روز . . .
با تقویم گلاویزم این روزها!
من محصل بدی نبودم می دانی!
حسابم خوب بود
عشق تو مرا
با زمان و زمانه بی حساب کرده است!
از اتوبوس پیاده شدم. مسیر همیشگی به سوی خانه را در پیش گرفتم. همه چیز مثل همیشه بود. مغازهها را می شناختم. به همان ترتیب همیشگی بودند. مثل همیشه به مانتوفروشیها که رسیدم، سرعتم (به صورت خودجوش)کم شد. دستفروشها که حالا دیگر جزء ثابتی از نمای خیابان شده بودند، همچنان فریاد میزدند. همه چیز عادی بود مثل همیشه. به ایستگاه مترو رسیدم. جمعیت زیادی در حال تردد بودند. همزمان که به سمت پلهها میرفتم داخل کیفم را به دنبال کارت مترو میگشتم. یک پله، دو پله، سه پله... ناگهان دنیا در برابرم چشمم تیره و تار شد! دستم را به دیوار راهپله تکیه دادم و کورمال کورمال راهم را ادامه دادم. راستش اولش خیلی ترسیدم. همهی بیمارهایی که تاری دید از نشانههایشان است جلوی چشمم ردیف شد. در آن تاریک و روشن میدیدم که دیگران مشکلی در راه رفتن ندارند.گویا همه چیز مثل بیرون عادی بود. چندنفری زیرچشمی به من نگاه کردند، چیزی در گوش هم گفتند و خندیدند. چقدر بیملاحظه بودند! در آن موقعیت نه فرصت تفسیر خنده و نگاهشان را داشتم و نه حاضر کردن جوابی و کوباندن آن بر سر خندهی بی مبالاتشان به یک آدم کمبینا را! سعی کردم بر خودم مسلط باشم و افکارم را جمع کنم. نمیخواستم از کسی کمک بگیرم. راستش میترسیدم کمک گرفتنم تاییدی وحشتافزا باشد بر بیماری مشکوکی که یکباره به سراغم آمده بود. ناگهان صدایی ریز در گوشم پیچید. صدایی که در آن شرایط نفسگیر، آبی بود بر آتش اضطرابم. صدا آهسته و موذیانه گفت: " خانم آفتاب بدم خدمتتون"! همه دلهرههایم ناگهان در لبخندی از شرم و شادی گم شد . . .
غرض اینکه:
پیش چشمت داشتی شیشهی کبود
زان سبب دنیا کبودت مینمود*!
آن روزهای اول خیلی هوایشان را داشتم. شده بودند مهمترین دغدغهی زندگیم. روزی چندین و چند بار وراندازشان میکردم. حواسم بود نور کافی بخورند، آب کافی بخورند، سردشان نشود، گرمشان نشود. با هر جوانهای که میزدند، قند بود توی دلم که آب میشد. حساب دقیق جوانهها و برگهایشان را داشتم. هی تصور میکردم که بزرگ شوند چه شکلی میشوند. صبحها اولین چیزی بودند که به خاطرم میآمدند و شبها آخرین چیزی که میرفتند. حتی گاهی خوابشان را میدیدم که بزرگ شدهاند، خیلی بزرگ، که درختی شدهاند برای خودشان!
روزها و شبها آمدند و رفتند و گلهایم بزرگ شدند، بزرگ و بزرگتر. برگ دادند شاخه دادند. شاخههایشان را با نخ میبستم به دیوار که بالا بروند. خوشحال بودم البته ولی حالا دیگر دغدغهی مهم زندگیم نبودند. بزرگتر که شدند، آرام آرام به گوشه خزیدند. روزی یک یا دو بار نگاهشان میکردم ولی خیلی حواسم نبود که دارند بیهوا قد میکشند! بعد از آن دیگر دور شدیم از هم. انگار با هر برگ جدیدی که متولد میشد و البته من نمیدیدم هی فاصلهمان بیشتر میشد. هفتهای یک یا دو بار، ریختن لیوانی آب شده بود تمام صمیمیت بین ما!
حالا مدتی است که دوباره نزدیک شدهایم. دوباره حواسم پرتشان شده است. دوباره دغدغه شدهاند برایم اما این بار خوشحال نیستم. اینبار میترسم! نگرانم! دیگر جایشان نمیشود. بیشتر از آن چیزی که میخواستم و فکر میکردم بزرگ شدهاند. حالا با هر برگی که زرد میشود و میافتد، لبخند مرموز و ناخودآگاهی میزنم. لبخندی مخوف! گاهی سهمیهی آبشان را "فراموش میکنم" بدهم. گاهی پردهها را میکشم که فضا شاعرانه شود! یعنی نور نرسد به برگهای تشنهی نورشان! گاهی خودم را لعنت میکنم که این چه کاری بود کردی؟ گلدان میخواستی چکار؟ اصلاً چند گلدان مصنوعی میخریدی نه مراقبت میخواستند، نه بزرگ میشدند که جایت را بگیرند. گاهی آرزو میکنم برگ نماند به تنشان. دلم میخواهد صبح که بیدار میشوم، خشک شده باشند، مرده باشند.روزی هزار فکر و خیال میکنم، هزار نقشه میریزم. از شما چه پنهان، گاهی هم به خشکاندنشان فکر میکنم اما هنوز آنقدر جرأت پیدا نکردهام. خوب که فکر میکنم، هنوز هم دوستشان دارم. آخر خودم بزرگشان کردهام، نمیتوانم داس بردارم و بیفتم به جانشان و میترسم از آن روز که آن لبخند مرموز مخوف کار دستم بدهد. روزی که آدم دیگری شده باشم، بیرحم و کوچک . . .
از هر طرف که میروم حرف از خدای توست
من هرچه آرزو کنم، در ابتدای توست
امشب برای دیگران تا آرزو کنند
من لیلة الرغائبم در چشم های توست!
بودنت حقیقتی است
که روحم را می نوازد
چون خنکای نسیمی
که یک غروب دم کرده ی تابستانی را . . .
غم است یا همه شادی، سکوت یا فریاد
فدای هر هیجانی که با تو دارم یاد
فدای خاطره هایی که تلخ یا شیرین
کنار جام نگاهت سبو سبو رخ داد!
فدای موج نگاهت که می وزد با عشق
فدای فوج صدایت که می رود با باد
برای از تو سرودن دلیل بسیار است
نمیشود که نگویم، نمی شود "بهزاد"!
حرف،حرف، حرف . . چقدر حرف میزنید! آن زمانهای پشت نیمکت نشینی که شوری بود برای حرف زدن معلمی داشتیم که هروقت می خواست ساکتمان کند میگفت "لعنة الله علی قوم الحرافین"! می گفت هر کس کمتر حرف بزند بیشتر میداند. هر کس زیاد حرف میزند، عقلش کم است! می گفت و می گفتند که سکوت زینت انسان است، این زبان سرخ سر سبزتان را به باد خواهد داد! و با این جمله ها و صدها جمله مانند اینها، ما را بی رحمانه و البته ندانسته به در خودشکستن فرا می خواندند و ما همزمان که عاقل میشدیم و مزین به سکوت، آرام آرام "از درون زنگ میزدیم"!* مدتها حرفهایمان را به درون بردیم و با خودمان حرف زدیم. بعد زمانی رسید که دیگر از باخودحرف زدنها هم واهمه داشتیم. بعد سعی کردیم به چیزی فکر نکنیم که نکند دلمان بخواهد درباره اش با خودمان حرف بزنیم! و اینگونه بود که عاقل شدیم و بالغ!
القصه اینکه حالا این منم! یکی از آن در خودشکسته ها با کوله باری حرف. حالا فاش میگویم و از گفته ی خود نیز دلشادم که: رحمة الله علی قوم الحرافین! رحمة الله علی هرکس که پر نیست از نگفته های سنگین استخوان سوز. رحمة الله علی هرکس که قلمش متورم نیست و پرنده های تیزبال واژه در گلویش بال بال نمیزنند! رحمة الله علی هر کس که با نوشتن جمله ای هزاربار وراندازش نمیکند که مبادا به گوشه ی قبای پاره ی کسی بربخورد! رحمة الله علی هرکس که "حرفهایش را نمیگذارد برای روز مبادا"** . . .
*. اکبر اکسیر: صفر را بستند/ تا ما به بیرون زنگ نزنیم/ از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!
**. قیصرامین پور: عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم/ باشد برای روز مبادا . . .
صدایش بلند بود و پرشتاب. از زندگی حرف میزد و از خاطراتش. از روزهایی که رفته بودند و روزهایی که میگذراند با درد. صدایش تقلای نوستالژیک انسان بود برای بازگرداندن. انسانی که مدام از دست داده بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد صدایش در سرازیری افتاد و واژه ها آرام آرام و با پیچشی محزون از دهانش بیرون می آمدند:
- گاهی وقت ها یک چیزی روی دل آدم گیر می کند و هی بزرگ و بزرگتر می شود. آنقدر بزرگ که جایش نمیشود. بعد این چیز می آید توی گلوی آدم لنگر می زند و هی پیچ و تاب می خورد. حالا دیگر آدم حساس است. اگر کسی حرفی با آدم بزند یا آدم را نگاه کند یا آدم خودش چیزی ببیند یا بشنود: عکسی، فیلمی، صدای آشنایی، ترانه ای... آن وقت است که آن پیچ و تاب دردناک گلو از چشم های آدم میزند بیرون. بعد مردم به آدم میگویند: "مرد که گریه نمیکند!" و اصلا فکر نمیکنند که حوای این آدم کجاست!
غرض اینکه اگر "آدمی" گریه می کند، لابد یک دردی دارد.
در روزی که شب است
و در شبی که میخوابم
ولی میترسم
می ترسم که خواب ببینم!
دلم می خواهد
همه ی خوابهای ندیده ام را
بروم در بالای کوهی بلند
های های های
منم منم منم
انسان انسان انسان
درد درد درد درد درد. . .
میگویند بهاری در راه است به شهادت تقویمها. باور میکنید یا نه، بهارتان مبارک!
*
در آه من سراغ نگیر آری، بار غمی چنان که تو برداری
درد دلی چنان که تو برتابی، زخم تنی چنان که تو بشماری
درد من این جراحت پیدا نیست،- این تازهزخمها که تو میبینی-
فریادها از آنچه نمیبینی، بیداد از این تغافل تکراری!
من زخم سالخوردهی سهرابم، گل داده در جوانی رستمها
تهمینهها! هلا! به هم افشانید، گیسو برای بزم عزاداری
من بعد قرنهای سیاووشم، درمانده از تداوم بهتانها
باید چقدر بگذرم از آتش، تا بشکند حصار گنهکاری؟
لیلای دلبریده منم اینک! ابنالسلام نزن! تماشا کن!
مجنونترین صدای بیابان را، در عمق بیصدائی من جاری
کافی است یا دوباره برقصانم، خونواژههای خستهی دردم را؟
من خستهام آهای پدر! مادر!، فریاد از این تغافل تکراری . . .
آن روز روی غربت غمگین آن پل
پچ پچ بدون وقفه سر بر اوج میزد
یک اصفهان ایکاش -سبز و ارغوانی-
در انحنای چشم هایت موج می زد
بیتاب از سی طاق بی طاقت گذشتی
مثل عبور بیمحابای شهابی
یک سو تو بودی، خسته و خاموش و مغرور
آن سو به دنبال نگاهت انقلابی!
آنجا کنار آن غروب ارغوانی
یک آسمان آه پلاسیده رها بود
تو بیتفاوت از کنار من گذشتی
چشمت به دنبال نمی دانم چهها بود!
***
امروز هم یک پل بدون طاق و طاقت
روی تمام روزهای من خراب است
تهران و دود و آدم و ماشین و غربت،
یک سو غبار و روبرویم "انقلاب" است!
آن روز، آنجا، روی آن پل، بیمحابا
گرچه دل از پی خرابم را شکستی
امروز،اینجا، زیر این پل، باز ای کاش
تو بی تفاوت از کنارم میگذشتی!
"اردیبهشت 87"
این گاری دیگر نمیکشد مرد!
بیا تمامش کن!
. . .
یاد نان سنگکی افتاد
که خورده بود
بدون بچه هایش
"حیف نانی" گفت و گذشت . . .