صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل . . . جانب عشق عزیز است فرو مگذارش...

وقتی از پسر یک ساله‌ی همسایه‌ روبروییمان می‌پرسی مادربزرگ کجاست، به تلفن اشاره می‌کند، به سمت تلفن می‌رود و با یقین مادربزرگ را نشانت می‌دهد. مادربزرگ برای او با تلفن تعریف شده است، تصویر مادربزرگ و تلفن برایش درهم آمیخته‌ اند.  برای ما بزرگترها هم هر آدمی با تصویر خاص خودش بالا می‌آید. نام بعضی‌ها را که می‌شنوی، درست مثل پسر همسایه‌ی ما، تصویر یک تلفن در ذهنت زنده می‌شود، بعضی‌ها را با پیامک می‌شناسی، بعضی‌ها را با ایمیل، بعضی‌ها را با  پروفایل فیسبوک، تویتر یا با یک وبلاگ یا وب‌سایت. بعضی دیگر را با یک مکان یا زمان خاص، با یک آهنگ، با چند عکس و کارت پستال و یا مشتی خاطره‌ی روشن یا درهم و یا هر چیز دیگر. بعضی را هم . . . بعضی‌ها نامشان که می‌آید، به یادشان که می‌افتی، دلت که هوایشان را می‌کند، جای خالیشان را که با هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانی پرکنی؛ برمی‌گردی، به فرسنگ ها دورتر، به سال‌ها پیش‌تر، به روستایی در دامنه‌ی کوهی باستانی، به صبح یک روز سرد پائیزی، به صدای قل‌قل یک سماور نفتی؛ به زنی که راهی سفر بود، به یک جاده‌ی پیچ در پیچ و خطرناک، به یک ماشین، به یک تصادف . . . به سفری که تمام نشد به زنی که دیگر برنگشت  . . .

 سال‌هاست، بارها و بارها و بارهاست . . . با تو از خانه بیرون می‌روم، کوچه ها را یک به یک با تو قدم می‌زنم، با تو سوار همان ماشین می‌شوم، با تو سردم می‌شود، با تو نفس می‌کشم و نفسم بخار می‌شود و روی شیشه‌ی ماشین می‌نشیند، با تو فکر می‌کنم، با تو نقشه می‌کشم برای آینده‌ای مبهم، با تو به پیچاپیچ جاده چشم می‌دوزم، با تو می‌ترسم، با تو وحشت می‌کنم، با تو فریاد می‌زنم . . . با تو به ته دره می‌افتم با تو اما . . .با تو اما نمی‌میرم! زنده می‌شوم، از دره بالا می‌آیم و باز هم تو نیستی و باز هم همین سفر لعنتی که تمام نمی‌شود! و باز تکرار و تکرار و تکرار . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت   توسط ی. محمدیان  | 


به این نتیجه رسیده‌ام که بعضی چیزها را نباید خیلی نگه داشت. بعضی خاطره‌ها را باید از نهان‌خانه بیرون کشید؛ خاطره‌هایی که می‌جوشند و میسوزند و می‌سوزانند . . .

نمای اول: نزدیک غروب بود، کنار آب‌خوری مدرسه ایستاده بود با شلوار کردی کرم رنگ پر از وصله و کفش‌های لاستیکی کهنه‌اش. رنگ پیراهنش را دقیق یادم نیست اما چشمم را که می‌بندم یک رنگ سبز کهنه که زیر آخرین تیرهای آفتاب، کهنه تر هم می‌زد، ذهنم را پر می‌کند. پاچه‌ی سمت چپ شلوارش را بالا برده بود تا زانو (همیشه به اینجا که میرسم نفسم می‌گیرد) و باریکه‌های خونی  را نگاه می‌کرد که از زخم سر زانویش جان گرفته و تا روی پاهای کوچکش آمده بودند. سرش را که بلند کرد لبخندی صورتش را پوشانده بود. آه از آن لبخند . . . ناظم مدرسه را خوب به خاطر دارم. نامش را، قیافه‌اش را، لباس‌های آن روزش را و "پوتین"هایش را! پوتین‌های مشکی نوک آهنیش را!

من سال‌های سال با این تصویر زندگی کردم. با تصویری پر از سوال! چرا؟ چگونه کسی میتواند اینگونه با بی‌رحمی یک دانش‌آموز کلاس دوم ابتدایی را بزند. مگر ناظم نمی‌دانست "او" چه زندگی سختی داشت؟ مگر نمی‌دانست مادر ندارد؟ دلش به حالش نسوخت؟ شلوار پر از وصله‌اش را ندید؟ آن لحظه که می‌زد به چه چیزی فکر می‌کرد؟ اصلا مگر چکار کرده بود؟ چرا گریه نکرد؟ چرا وقتی سرش را بلند کرد لبخند زد؟ آن لبخند از چه چیز او محافظت می‌کرد؟ و ذهن کودکانه‌ی من سال‌ها بار این همه سوال را به دوش کشید بدون اینکه جوابی برایشان پیدا کند! بعدها که بزرگتر شدم، دانشگاه رفتم و روانشناسی خواندم فهمیدم که بعضی تصویرها چگونه با آدم بزرگ می‌شوند و قد می‌کشند و پروبال می‌گیرند و زندگی آدم را تحت تاثیر قرار می‌دهند. این تصویر برای من یکی از همان تصویرهاست. هنوز هم بعد از سال‌ها، پشت سرم را که نگاه می‌کنم، تصویر آن پسرک کنار آن آب‌خوری، زیر آخرین شعله‌های خورشید با لبخندی پاشیده بر صورتش، بغض را مهمان گلویم می‌کند!

نمای دوم: نوروز 78 بود یا 79 نمیدانم. من شاد و آوازه‌خوان در حیاط پر از بوی بهار، منتظر آماده شدن بقیه، می‌چرخیدم که یکی از روزهای بهاری را در دامن "مانشت" بگذرانیم. ناگهان خبر آمد. یادم نیست چگونه اما آمد مثل صاعقه، و بهار را آتش زد و دود کرد. خبرآمد که دو جوان کشته شده‌اند. باز هم مواد منفجره و نارنجک‌های باز مانده از جنگ قربانی گرفته بود! نام‌ها که گه گفته شد . . . باز هم آن تصویر جان گرفت . . . آب خوری مدرسه، شلوار کردی پاره پاره، آن پوتین‌های مشکی نوک آهنی، شاخه‌های خون و آن لبخند مرموز زیر آخرین شعله‌های آفتاب. پسرک دیروز و نوجوان امروز، اسماعیل قصه‌ها نبود، "موسایی" بود که باز هم قربانی شده بود! نمیدانستم چه ساعتی از روز بوده و این بار با چه لباسی به قربانگاه رفته بود، نمیدانستم باز هم لبخند زده بود یا نه! اما مطمئن بودم این بار حتما خون جوشیده بود، خون فواره کرده بود . . . خونی که یک علامت سوال بزرگ دیگر شد و هنوز سنگینی می‌کند بر  گرده‌ی تاریخ . . .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت   توسط ی. محمدیان  | 


به‌ باور من از دست دادن شیرکو بیکس، زخمی بر پیکره‌ی ادبیات کوردی زده‌ است که‌ گذشت زمان، آتش آن را نه‌ خاموش بلکه‌ شعله‌ورتر خواهد ساخت. زمانی که‌ نشان خواهد داد، ظهور چون شیرکویی، روزگاران بسیاری را رفته میخواهد.



دادم په‌ێ چووڵی شوون خه‌واسان

کووچ ماڵ ئاواێ دانه‌شناسان

سه‌قام ئێڵه‌ێل، سه‌ڕافان ده‌ور

یه‌ک یه‌ک سه‌ر نیان ئه‌و سه‌راچه‌ێ قه‌ور . . .*










*عبدالقائم محمدیان


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت   توسط ی. محمدیان  | 


ای کنج حیاط پر هیاهو خاموش!

ای چایی داغ قندپهلو خاموش!

ای هجمه‌ی خاطرات سوز اندر سوز

ای زندگی ای "نمای" بی او، خاموش!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

کوان و کەشان سەربەردەێ ئەفڵاک

ئاڕەستەێ قودرەت زات تەنیاێ تاک

رازاوەس وە گوڵ جە سەر تا دامان

ئاوێنەێ مەێژوو، زێد هەورامان


"عبدالقائم محمدیان"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

بەشێگ یە یەێ مەسنەوی بڵەێن:

. . .

نووزدەێ دەی مانگ ساڵ پەنجا و نوو

یە قولەێ مەێمگ خوێن بەساێە جوو

یە وەخت سەهەر وادەێ وەرەسوو

خورشید خاوەر بەراما ژە کوو

شووڵەێ خەم شانا وە مەێدانەوە

وەو زام پڕ ئێش شەهیدانەوە

زام بێ دەرمان شەهیدانم ڕوو

کزەێ باوگەڕوو یەتیمانم ڕوو

جەم شەهیدان تازەسوورم ڕوو

زام سەربازان ماڵ یە ذوورم ڕوو


بچم وە مەێمگ کوتەڵ کوو بکەم

سەیر میلکانان کوانەو نوو بکەم

بکیشم وە چیەم تووتیاێ تووزێ

ڕەژیاێە وە خوێن ڕێخ و ڕاخووزێ

مەێمگ وەێ زام هزار چاکەوە

خوێن چەن شەهید ها وەێ خاکەوە؟

. . .

                                           "عبدالقائم محمدیان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

تا کێ بنیشیم وەێ شەوارەوە

تەک بەیمە پۊکی هشکەدارەوە

تا کەێ بکیشیم هەزرەت وەهار؛

زمسان گل  بخوەێ وە بازاڕەوە

وەهار تووریاێە، بان تا بزانیم

کی لارە کردێە وە نازارەوە!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

 

شەو هات و کزەێ شام خەریوانە، ت ناتی

ڕووژەو بۊ وو هامەێ سەر مەێدانه، ت ناتی!

دۊشەو هە یە ئەێ شوون ئەلان منه نێشتۊد

خەو ژن چەپه!؟ ژن وەیل و پەریشانه، ت ناتی!

ژن دی چه بکێ؟ بێ خەوەر وو بێ دەسڵاته

ژن پاوەن باوان و خەسۊرانه، ت ناتی!

دۊشەو وتمەد بێکەس و وەیلان و پەشێوم

دۊشەو وتمەد یەێ خەم و یەێ ژانه، ت ناتی!

ئەێ هاڵ پەریشان منه ئەو ڕێ کەس ناێ

ئەێ ئەسرمه یەێ سۊک خێاوانه، ت ناتی!

چەن دانه کتاو وو چەمەدانێگ و بلیتێ

بۊن! سەر وە م داێن چەنێ ئاسانە!، ت ناتی!

هەر ئاقڵ و لێوەێگِ م دیمه، بۊە یەێ بار

پا ناێە وە ئەێ خارەت تەێرانە، ت ناتی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

شعری گفته بودم به یاد "ولی محمد" اما دی ماه گذشت،زمستان به سوی بهار سرازیر شد و من بروز نشدم! دوستی از من خواسته با یک شعر کوردی برگردم؛فرصت را غنیمت می شمارم برای ادای دینی به شاعر فراموش نشدنی ماه ها و سال های ایلام "ولی محمد امیدی":

نیمەێ دی مانگە زمسان گۆڵ داێە

خۆە­رئاوا و واران؛ زەنگم زڕیاێە!

واران تکەتک تۊک خەم سزان

دەس بردەو کەمان زامم ئەوکلان

ئاگر تێژێ رشیاگە گیانم

ژانێ نەرمەنەرم چێە سقانم

چوار ساڵ جوور شەوێ ڕەێ بۊ وه لامەو

چەلقۆڕ خەم پلیاگە پامەو

قەدیم ژانەگەێ یەهۊرەو بریا

کۆانە زامەگەێ یەنوو ئەو کلیا!

خوەشاڵەو گرپەێ گەرم جاراند

شەوار بەرز ئەو سەر کیشاند

خوەشاڵ ئەو وەختێ تووز باند گردۊ

شەماڵ نیشانەێ یاراند بردۊ

واران دی مانگ ئاگر ناو باند

چۊ دەێشتەێ مەێمگ خوا کردە باند

خوا یە بان زەخم لاشەێ سواڕە

یە بان تەرم تەنگ ئێوارە

خوا یە بان زەخم رەسم زەمانەس

ئیلام ئازیەتی وەلی بێگانەس!

ئیلام چەن ساڵە چیەمەیل وە ئەسرەو

گل مەێ وە تەماێ دیدار خەسرەو

خەسرەو وەو بادەی کەس سڕ مەزانەو

گل خوەێ وە تاق هەفت ئاسمانەو

ئیلام سەر هێز دە! نەنیش وە خەمەو

تاسەێ دیدارێ نەکیش وە چیەمەو

خەسرەو سالەهاس دەسێ ها جامەو

ئەرواێ گل مەخوەێ هەر وە ئیلامەو . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

سه

دو

یک . . .

قطره قطره قطره . . .

صد

نود ونه

نودوهشت . . .

قطره قطره قطره . . .

 

او که مرا جریمه کرد

چه می دانست

نبودنت تمام نمی شود

زمان چه سرخ باشد چه سبز!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

از جایی که تو نیستی

به جایی که تو نخواهی بود

و با قطاری که مسافرانش

کوپه کوپه غریبه تر می شوند؛

چه گریز توان فرسای بیهوده ای است

                                               سفر!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

مرگ یا زندگی؟

مسئله این نیست!

مسئله تویی

باشی، زندگی

نباشی، مرگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

می گوید ده روز

می شمارم هزار روز . . .

با تقویم گلاویزم این روزها!

من محصل بدی نبودم می دانی!

حسابم خوب بود

عشق تو مرا

با زمان و زمانه بی حساب کرده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

از اتوبوس پیاده شدم. مسیر همیشگی به سوی خانه را در پیش گرفتم. همه چیز مثل همیشه بود. مغازه­ها را می شناختم. به همان ترتیب همیشگی بودند. مثل همیشه به مانتوفروشی­ها که رسیدم، سرعتم (به صورت خودجوش)کم شد. دست­فروش­ها که حالا دیگر جزء ثابتی از نمای خیابان شده بودند، همچنان فریاد می­زدند. همه چیز عادی بود مثل همیشه. به ایستگاه مترو رسیدم. جمعیت زیادی در حال تردد بودند. همزمان که به سمت پله­ها می­رفتم داخل کیفم را به دنبال کارت مترو می­گشتم. یک پله، دو پله، سه پله... ناگهان دنیا در برابرم چشمم تیره و تار شد! دستم را به دیوار راه­پله تکیه دادم و کورمال کورمال راهم را ادامه دادم. راستش اولش خیلی ترسیدم. همه­ی بیمارهایی که تاری دید از نشانه­هایشان است جلوی چشمم ردیف شد. در آن تاریک و روشن می­دیدم که دیگران مشکلی در راه رفتن ندارند.گویا همه چیز مثل بیرون عادی بود. چندنفری زیرچشمی به من نگاه کردند، چیزی در گوش هم گفتند و خندیدند. چقدر بی­ملاحظه بودند! در آن موقعیت نه فرصت تفسیر خنده و نگاهشان را داشتم و نه حاضر کردن جوابی و کوباندن آن بر سر خنده­ی بی مبالاتشان به یک آدم کم­بینا را! سعی کردم بر خودم مسلط باشم و افکارم را جمع کنم. نمی­خواستم از کسی کمک بگیرم. راستش می­ترسیدم کمک گرفتنم تاییدی وحشت­افزا باشد بر بیماری مشکوکی که یکباره به سراغم آمده بود. ناگهان صدایی ریز در گوشم پیچید. صدایی که در آن شرایط نفس­گیر، آبی بود بر آتش اضطرابم. صدا آهسته و موذیانه گفت: " خانم آفتاب بدم خدمتتون"! همه­ دلهره­هایم ناگهان در لبخندی از شرم و شادی گم شد . . .

غرض اینکه:

پیش چشمت داشتی شیشه­ی کبود

زان سبب دنیا کبودت می­نمود*!


*مولانا جلال الدین رومی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

آن روزهای اول خیلی هوایشان را داشتم. شده بودند مهمترین دغدغه­ی زندگیم. روزی چندین و چند بار وراندازشان می­کردم. حواسم بود نور کافی بخورند، آب کافی بخورند، سردشان نشود، گرمشان نشود. با هر جوانه­ای که می­زدند، قند بود توی دلم که  آب میشد. حساب دقیق جوانه­ها و برگ­هایشان را داشتم. هی تصور می­کردم که بزرگ شوند چه شکلی می­شوند. صبح­ها اولین چیزی بودند که به خاطرم می­آمدند و شب­ها آخرین چیزی که می­رفتند. حتی گاهی خوابشان را می­دیدم که بزرگ شده­اند، خیلی بزرگ، که درختی شده­اند برای خودشان!

روزها و شب­ها آمدند و رفتند و گل­هایم بزرگ شدند، بزرگ و بزرگ­تر. برگ دادند شاخه دادند. شاخه­هایشان را با نخ می­بستم به دیوار که بالا بروند. خوشحال بودم البته ولی حالا دیگر دغدغه­ی مهم زندگیم نبودند. بزرگتر که شدند، آرام آرام به گوشه خزیدند. روزی یک یا دو بار نگاهشان می­کردم ولی خیلی حواسم نبود که دارند بی­هوا قد می­کشند! بعد از آن دیگر دور شدیم از هم. انگار با هر برگ جدیدی که متولد می­شد و البته من نمی­دیدم هی فاصله­مان بیشتر می­شد. هفته­ای یک یا دو بار، ریختن لیوانی آب شده بود تمام صمیمیت بین ما!

حالا مدتی است که دوباره نزدیک شده­ایم. دوباره حواسم پرتشان شده است. دوباره دغدغه شده­اند برایم اما این بار خوشحال نیستم. این­بار می­ترسم! نگرانم! دیگر جایشان نمی­شود. بیشتر از آن چیزی که می­خواستم و فکر می­کردم بزرگ شده­اند. حالا با هر برگی که زرد می­شود و می­افتد، لبخند مرموز  و ناخودآگاهی می­زنم. لبخندی مخوف! گاهی سهمیه­ی آب­شان را "فراموش می­کنم" بدهم. گاهی پرده­ها را می­کشم که فضا شاعرانه شود! یعنی نور نرسد به برگ­های تشنه­ی نورشان! گاهی خودم را لعنت می­کنم که این چه کاری بود کردی؟ گلدان می­خواستی چکار؟ اصلاً چند گلدان مصنوعی می­خریدی نه مراقبت می­خواستند، نه بزرگ می­شدند که جایت را بگیرند. گاهی آرزو می­کنم برگ نماند به تنشان. دلم می­خواهد صبح که بیدار می­شوم، خشک شده باشند، مرده باشند.روزی هزار فکر و خیال می­کنم، هزار نقشه می­ریزم. از شما چه پنهان، گاهی هم به خشکاندنشان فکر می­کنم اما هنوز آنقدر جرأت پیدا نکرده­ام. خوب که فکر می­کنم، هنوز هم دوستشان دارم. آخر خودم بزرگشان کرده­ام، نمی­توانم داس بردارم و بیفتم به جانشان و می­ترسم از آن روز که آن لبخند مرموز مخوف کار دستم بدهد. روزی که آدم دیگری شده باشم، بی­رحم و کوچک .  . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

 

از هر طرف که میروم  حرف از خدای توست

من هرچه آرزو کنم، در ابتدای توست

امشب برای دیگران تا آرزو کنند

من لیلة الرغائبم در چشم های توست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

کنارم هم نباشی

بودنت حقیقتی است

که روحم را می نوازد

چون خنکای نسیمی

که یک غروب دم کرده ی تابستانی را . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

 

غم است یا همه شادی، سکوت یا فریاد

فدای هر هیجانی که با تو دارم یاد

فدای خاطره هایی که تلخ یا شیرین

کنار جام نگاهت سبو سبو رخ داد!

فدای موج نگاهت که می وزد با عشق

فدای فوج صدایت که می رود با باد

برای از تو سرودن دلیل بسیار است

نمیشود که نگویم، نمی شود "بهزاد"!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

حرف،حرف، حرف . .  چقدر حرف میزنید!  آن زمانهای پشت نیمکت نشینی که شوری بود برای حرف زدن معلمی داشتیم که هروقت می خواست ساکتمان کند میگفت "لعنة الله علی قوم الحرافین"! می گفت هر کس کمتر حرف بزند بیشتر میداند. هر کس زیاد حرف میزند، عقلش کم است! می گفت و می گفتند که سکوت زینت انسان است، این زبان سرخ سر سبزتان را به باد خواهد داد! و با این جمله ها و صدها جمله مانند اینها، ما را بی رحمانه و البته ندانسته به در خودشکستن فرا می خواندند و ما همزمان که عاقل میشدیم و مزین به سکوت، آرام آرام "از درون زنگ میزدیم"!* مدتها حرفهایمان را به درون بردیم و با خودمان حرف زدیم. بعد زمانی رسید که دیگر از باخودحرف زدنها هم واهمه داشتیم. بعد سعی کردیم به چیزی فکر نکنیم که نکند دلمان بخواهد درباره اش با خودمان حرف بزنیم! و اینگونه بود که عاقل شدیم و بالغ!

القصه اینکه حالا این منم! یکی از آن در خودشکسته ها با کوله باری حرف. حالا فاش میگویم و از گفته ی خود نیز دلشادم که: رحمة الله علی قوم الحرافین! رحمة الله علی هرکس که پر نیست از نگفته های سنگین استخوان سوز. رحمة الله علی هرکس که قلمش متورم نیست و پرنده های تیزبال واژه در گلویش بال بال نمیزنند! رحمة الله علی هر کس که با نوشتن جمله ای هزاربار وراندازش نمیکند که مبادا به گوشه ی قبای پاره ی کسی بربخورد! رحمة الله علی هرکس که "حرفهایش را نمیگذارد برای روز مبادا"** . . .


*. اکبر اکسیر: صفر را بستند/ تا ما به بیرون زنگ نزنیم/ از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!

**. قیصرامین پور: عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم/ باشد برای روز مبادا . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  | 

صدایش بلند بود و پرشتاب. از زندگی حرف میزد و از خاطراتش. از روزهایی که رفته بودند و روزهایی که میگذراند با درد. صدایش تقلای نوستالژیک انسان بود برای بازگرداندن. انسانی که مدام از دست داده بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد صدایش در سرازیری افتاد و واژه ها آرام آرام و با پیچشی محزون از دهانش بیرون می آمدند:

- گاهی وقت ها یک چیزی روی دل آدم گیر می کند و هی بزرگ و بزرگتر می شود. آنقدر بزرگ که جایش نمیشود. بعد این چیز می آید توی گلوی آدم  لنگر می زند و هی پیچ و تاب می خورد. حالا دیگر آدم حساس است. اگر کسی حرفی با آدم بزند یا آدم را نگاه کند یا آدم خودش چیزی ببیند یا بشنود: عکسی، فیلمی، صدای آشنایی، ترانه ای... آن وقت است که آن پیچ و تاب دردناک گلو از چشم های آدم میزند بیرون. بعد مردم به آدم میگویند: "مرد که گریه نمیکند!" و اصلا فکر نمیکنند که  حوای این آدم کجاست!

غرض اینکه اگر "آدمی" گریه می کند، لابد یک دردی دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت   توسط ی. محمدیان  |