X
تبلیغات
جانب عشق
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل . . . جانب عشق عزیز است فرو مگذارش...
کوان و کەشان سەربەردەێ ئەفڵاک

ئاڕەستەێ قودرەت زات تەنیاێ تاک

رازاوەس وە گوڵ جە سەر تا دامان

ئاوێنەێ مەێژوو، زێد هەورامان


"عبدالقائم محمدیان"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

بەشێگ یە یەێ مەسنەوی بڵەێن:

. . .

نووزدەێ دەی مانگ ساڵ پەنجا و نوو

یە قولەێ مەێمگ خوێن بەساێە جوو

یە وەخت سەهەر وادەێ وەرەسوو

خورشید خاوەر بەراما ژە کوو

شووڵەێ خەم شانا وە مەێدانەوە

وەو زام پڕ ئێش شەهیدانەوە

زام بێ دەرمان شەهیدانم ڕوو

کزەێ باوگەڕوو یەتیمانم ڕوو

جەم شەهیدان تازەسوورم ڕوو

زام سەربازان ماڵ یە ذوورم ڕوو


بچم وە مەێمگ کوتەڵ کوو بکەم

سەیر میلکانان کوانەو نوو بکەم

بکیشم وە چیەم تووتیاێ تووزێ

ڕەژیاێە وە خوێن ڕێخ و ڕاخووزێ

مەێمگ وەێ زام هزار چاکەوە

خوێن چەن شەهید ها وەێ خاکەوە؟

. . .

                                           "عبدالقائم محمدیان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

تا کێ بنیشیم وەێ شەوارەوە

تەک بەیمە پۊکی هشکەدارەوە

تا کەێ بکیشیم هەزرەت وەهار؛

زمسان گل  بخوەێ وە بازاڕەوە

وەهار تووریاێە، بان تا بزانیم

کی لارە کردێە وە نازارەوە!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

 

شەو هات و کزەێ شام خەریوانە، ت ناتی

ڕووژەو بۊ وو هامەێ سەر مەێدانه، ت ناتی!

دۊشەو هە یە ئەێ شوون ئەلان منه نێشتۊد

خەو ژن چەپه!؟ ژن وەیل و پەریشانه، ت ناتی!

ژن دی چه بکێ؟ بێ خەوەر وو بێ دەسڵاته

ژن پاوەن باوان و خەسۊرانه، ت ناتی!

دۊشەو وتمەد بێکەس و وەیلان و پەشێوم

دۊشەو وتمەد یەێ خەم و یەێ ژانه، ت ناتی!

ئەێ هاڵ پەریشان منه ئەو ڕێ کەس ناێ

ئەێ ئەسرمه یەێ سۊک خێاوانه، ت ناتی!

چەن دانه کتاو وو چەمەدانێگ و بلیتێ

بۊن! سەر وە م داێن چەنێ ئاسانە!، ت ناتی!

هەر ئاقڵ و لێوەێگِ م دیمه، بۊە یەێ بار

پا ناێە وە ئەێ خارەت تەێرانە، ت ناتی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

شعری گفته بودم به یاد "ولی محمد" اما دی ماه گذشت،زمستان به سوی بهار سرازیر شد و من بروز نشدم! دوستی از من خواسته با یک شعر کوردی برگردم؛فرصت را غنیمت می شمارم برای ادای دینی به شاعر فراموش نشدنی ماه ها و سال های ایلام "ولی محمد امیدی":

نیمەێ دی مانگە زمسان گۆڵ داێە

خۆە­رئاوا و واران؛ زەنگم زڕیاێە!

واران تکەتک تۊک خەم سزان

دەس بردەو کەمان زامم ئەوکلان

ئاگر تێژێ رشیاگە گیانم

ژانێ نەرمەنەرم چێە سقانم

چوار ساڵ جوور شەوێ ڕەێ بۊ وه لامەو

چەلقۆڕ خەم پلیاگە پامەو

قەدیم ژانەگەێ یەهۊرەو بریا

کۆانە زامەگەێ یەنوو ئەو کلیا!

خوەشاڵەو گرپەێ گەرم جاراند

شەوار بەرز ئەو سەر کیشاند

خوەشاڵ ئەو وەختێ تووز باند گردۊ

شەماڵ نیشانەێ یاراند بردۊ

واران دی مانگ ئاگر ناو باند

چۊ دەێشتەێ مەێمگ خوا کردە باند

خوا یە بان زەخم لاشەێ سواڕە

یە بان تەرم تەنگ ئێوارە

خوا یە بان زەخم رەسم زەمانەس

ئیلام ئازیەتی وەلی بێگانەس!

ئیلام چەن ساڵە چیەمەیل وە ئەسرەو

گل مەێ وە تەماێ دیدار خەسرەو

خەسرەو وەو بادەی کەس سڕ مەزانەو

گل خوەێ وە تاق هەفت ئاسمانەو

ئیلام سەر هێز دە! نەنیش وە خەمەو

تاسەێ دیدارێ نەکیش وە چیەمەو

خەسرەو سالەهاس دەسێ ها جامەو

ئەرواێ گل مەخوەێ هەر وە ئیلامەو . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

سه

دو

یک . . .

قطره قطره قطره . . .

صد

نود ونه

نودوهشت . . .

قطره قطره قطره . . .

 

او که مرا جریمه کرد

چه می دانست

نبودنت تمام نمی شود

زمان چه سرخ باشد چه سبز!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

از جایی که تو نیستی

به جایی که تو نخواهی بود

و با قطاری که مسافرانش

کوپه کوپه غریبه تر می شوند؛

چه گریز توان فرسای بیهوده ای است

                                               سفر!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

مرگ یا زندگی؟

مسئله این نیست!

مسئله تویی

باشی، زندگی

نباشی، مرگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

می گوید ده روز

می شمارم هزار روز . . .

با تقویم گلاویزم این روزها!

من محصل بدی نبودم می دانی!

حسابم خوب بود

عشق تو مرا

با زمان و زمانه بی حساب کرده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

از اتوبوس پیاده شدم. مسیر همیشگی به سوی خانه را در پیش گرفتم. همه چیز مثل همیشه بود. مغازه­ها را می شناختم. به همان ترتیب همیشگی بودند. مثل همیشه به مانتوفروشی­ها که رسیدم، سرعتم (به صورت خودجوش)کم شد. دست­فروش­ها که حالا دیگر جزء ثابتی از نمای خیابان شده بودند، همچنان فریاد می­زدند. همه چیز عادی بود مثل همیشه. به ایستگاه مترو رسیدم. جمعیت زیادی در حال تردد بودند. همزمان که به سمت پله­ها می­رفتم داخل کیفم را به دنبال کارت مترو می­گشتم. یک پله، دو پله، سه پله... ناگهان دنیا در برابرم چشمم تیره و تار شد! دستم را به دیوار راه­پله تکیه دادم و کورمال کورمال راهم را ادامه دادم. راستش اولش خیلی ترسیدم. همه­ی بیمارهایی که تاری دید از نشانه­هایشان است جلوی چشمم ردیف شد. در آن تاریک و روشن می­دیدم که دیگران مشکلی در راه رفتن ندارند.گویا همه چیز مثل بیرون عادی بود. چندنفری زیرچشمی به من نگاه کردند، چیزی در گوش هم گفتند و خندیدند. چقدر بی­ملاحظه بودند! در آن موقعیت نه فرصت تفسیر خنده و نگاهشان را داشتم و نه حاضر کردن جوابی و کوباندن آن بر سر خنده­ی بی مبالاتشان به یک آدم کم­بینا را! سعی کردم بر خودم مسلط باشم و افکارم را جمع کنم. نمی­خواستم از کسی کمک بگیرم. راستش می­ترسیدم کمک گرفتنم تاییدی وحشت­افزا باشد بر بیماری مشکوکی که یکباره به سراغم آمده بود. ناگهان صدایی ریز در گوشم پیچید. صدایی که در آن شرایط نفس­گیر، آبی بود بر آتش اضطرابم. صدا آهسته و موذیانه گفت: " خانم آفتاب بدم خدمتتون"! همه­ دلهره­هایم ناگهان در لبخندی از شرم و شادی گم شد . . .

غرض اینکه:

پیش چشمت داشتی شیشه­ی کبود

زان سبب دنیا کبودت می­نمود*!


*مولانا جلال الدین رومی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

آن روزهای اول خیلی هوایشان را داشتم. شده بودند مهمترین دغدغه­ی زندگیم. روزی چندین و چند بار وراندازشان می­کردم. حواسم بود نور کافی بخورند، آب کافی بخورند، سردشان نشود، گرمشان نشود. با هر جوانه­ای که می­زدند، قند بود توی دلم که  آب میشد. حساب دقیق جوانه­ها و برگ­هایشان را داشتم. هی تصور می­کردم که بزرگ شوند چه شکلی می­شوند. صبح­ها اولین چیزی بودند که به خاطرم می­آمدند و شب­ها آخرین چیزی که می­رفتند. حتی گاهی خوابشان را می­دیدم که بزرگ شده­اند، خیلی بزرگ، که درختی شده­اند برای خودشان!

روزها و شب­ها آمدند و رفتند و گل­هایم بزرگ شدند، بزرگ و بزرگ­تر. برگ دادند شاخه دادند. شاخه­هایشان را با نخ می­بستم به دیوار که بالا بروند. خوشحال بودم البته ولی حالا دیگر دغدغه­ی مهم زندگیم نبودند. بزرگتر که شدند، آرام آرام به گوشه خزیدند. روزی یک یا دو بار نگاهشان می­کردم ولی خیلی حواسم نبود که دارند بی­هوا قد می­کشند! بعد از آن دیگر دور شدیم از هم. انگار با هر برگ جدیدی که متولد می­شد و البته من نمی­دیدم هی فاصله­مان بیشتر می­شد. هفته­ای یک یا دو بار، ریختن لیوانی آب شده بود تمام صمیمیت بین ما!

حالا مدتی است که دوباره نزدیک شده­ایم. دوباره حواسم پرتشان شده است. دوباره دغدغه شده­اند برایم اما این بار خوشحال نیستم. این­بار می­ترسم! نگرانم! دیگر جایشان نمی­شود. بیشتر از آن چیزی که می­خواستم و فکر می­کردم بزرگ شده­اند. حالا با هر برگی که زرد می­شود و می­افتد، لبخند مرموز  و ناخودآگاهی می­زنم. لبخندی مخوف! گاهی سهمیه­ی آب­شان را "فراموش می­کنم" بدهم. گاهی پرده­ها را می­کشم که فضا شاعرانه شود! یعنی نور نرسد به برگ­های تشنه­ی نورشان! گاهی خودم را لعنت می­کنم که این چه کاری بود کردی؟ گلدان می­خواستی چکار؟ اصلاً چند گلدان مصنوعی می­خریدی نه مراقبت می­خواستند، نه بزرگ می­شدند که جایت را بگیرند. گاهی آرزو می­کنم برگ نماند به تنشان. دلم می­خواهد صبح که بیدار می­شوم، خشک شده باشند، مرده باشند.روزی هزار فکر و خیال می­کنم، هزار نقشه می­ریزم. از شما چه پنهان، گاهی هم به خشکاندنشان فکر می­کنم اما هنوز آنقدر جرأت پیدا نکرده­ام. خوب که فکر می­کنم، هنوز هم دوستشان دارم. آخر خودم بزرگشان کرده­ام، نمی­توانم داس بردارم و بیفتم به جانشان و می­ترسم از آن روز که آن لبخند مرموز مخوف کار دستم بدهد. روزی که آدم دیگری شده باشم، بی­رحم و کوچک .  . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

 

از هر طرف که میروم  حرف از خدای توست

من هرچه آرزو کنم، در ابتدای توست

امشب برای دیگران تا آرزو کنند

من لیلة الرغائبم در چشم های توست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

کنارم هم نباشی

بودنت حقیقتی است

که روحم را می نوازد

چون خنکای نسیمی

که یک غروب دم کرده ی تابستانی را . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

 

غم است یا همه شادی، سکوت یا فریاد

فدای هر هیجانی که با تو دارم یاد

فدای خاطره هایی که تلخ یا شیرین

کنار جام نگاهت سبو سبو رخ داد!

فدای موج نگاهت که می وزد با عشق

فدای فوج صدایت که می رود با باد

برای از تو سرودن دلیل بسیار است

نمیشود که نگویم، نمی شود "بهزاد"!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

حرف،حرف، حرف . .  چقدر حرف میزنید!  آن زمانهای پشت نیمکت نشینی که شوری بود برای حرف زدن معلمی داشتیم که هروقت می خواست ساکتمان کند میگفت "لعنة الله علی قوم الحرافین"! می گفت هر کس کمتر حرف بزند بیشتر میداند. هر کس زیاد حرف میزند، عقلش کم است! می گفت و می گفتند که سکوت زینت انسان است، این زبان سرخ سر سبزتان را به باد خواهد داد! و با این جمله ها و صدها جمله مانند اینها، ما را بی رحمانه و البته ندانسته به در خودشکستن فرا می خواندند و ما همزمان که عاقل میشدیم و مزین به سکوت، آرام آرام "از درون زنگ میزدیم"!* مدتها حرفهایمان را به درون بردیم و با خودمان حرف زدیم. بعد زمانی رسید که دیگر از باخودحرف زدنها هم واهمه داشتیم. بعد سعی کردیم به چیزی فکر نکنیم که نکند دلمان بخواهد درباره اش با خودمان حرف بزنیم! و اینگونه بود که عاقل شدیم و بالغ!

القصه اینکه حالا این منم! یکی از آن در خودشکسته ها با کوله باری حرف. حالا فاش میگویم و از گفته ی خود نیز دلشادم که: رحمة الله علی قوم الحرافین! رحمة الله علی هرکس که پر نیست از نگفته های سنگین استخوان سوز. رحمة الله علی هرکس که قلمش متورم نیست و پرنده های تیزبال واژه در گلویش بال بال نمیزنند! رحمة الله علی هر کس که با نوشتن جمله ای هزاربار وراندازش نمیکند که مبادا به گوشه ی قبای پاره ی کسی بربخورد! رحمة الله علی هرکس که "حرفهایش را نمیگذارد برای روز مبادا"** . . .


*. اکبر اکسیر: صفر را بستند/ تا ما به بیرون زنگ نزنیم/ از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!

**. قیصرامین پور: عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم/ باشد برای روز مبادا . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

صدایش بلند بود و پرشتاب. از زندگی حرف میزد و از خاطراتش. از روزهایی که رفته بودند و روزهایی که میگذراند با درد. صدایش تقلای نوستالژیک انسان بود برای بازگرداندن. انسانی که مدام از دست داده بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد صدایش در سرازیری افتاد و واژه ها آرام آرام و با پیچشی محزون از دهانش بیرون می آمدند:

- گاهی وقت ها یک چیزی روی دل آدم گیر می کند و هی بزرگ و بزرگتر می شود. آنقدر بزرگ که جایش نمیشود. بعد این چیز می آید توی گلوی آدم  لنگر می زند و هی پیچ و تاب می خورد. حالا دیگر آدم حساس است. اگر کسی حرفی با آدم بزند یا آدم را نگاه کند یا آدم خودش چیزی ببیند یا بشنود: عکسی، فیلمی، صدای آشنایی، ترانه ای... آن وقت است که آن پیچ و تاب دردناک گلو از چشم های آدم میزند بیرون. بعد مردم به آدم میگویند: "مرد که گریه نمیکند!" و اصلا فکر نمیکنند که  حوای این آدم کجاست!

غرض اینکه اگر "آدمی" گریه می کند، لابد یک دردی دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

فی البداهه به روز میشوم

در روزی که شب است

و در شبی که میخوابم

ولی میترسم

می ترسم که خواب ببینم!

دلم می خواهد

همه ی خوابهای ندیده ام را

بروم در بالای کوهی بلند

های های های

منم منم منم 

انسان انسان انسان

درد درد درد درد درد. . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

می­گویند بهاری در راه است به شهادت تقویم­ها. باور میکنید یا نه، بهارتان مبارک! *

 

در آه من سراغ نگیر آری، بار غمی چنان که تو برداری

درد دلی چنان که تو برتابی، زخم تنی چنان که تو بشماری

درد من این جراحت پیدا نیست،- این تازه­زخم­ها که تو میبینی-

فریادها از آنچه نمی­بینی، بیداد از این تغافل تکراری!

من زخم سالخورده­ی سهرابم، گل داده در جوانی رستم­ها

تهمینه­ها! هلا! به هم افشانید، گیسو برای بزم عزاداری

من بعد قرن­های سیاووشم، درمانده از تداوم بهتان­ها

باید چقدر بگذرم از آتش، تا بشکند حصار گنهکاری؟

لیلای دل­بریده منم اینک! ابن­السلام نزن! تماشا کن!

مجنون­ترین صدای بیابان را، در عمق بی­صدائی من جاری

کافی است یا دوباره برقصانم، خون­واژه­های خسته­ی دردم را؟

من خسته­ام آهای پدر! مادر!، فریاد از این تغافل تکراری . . .

 


* پانوشت: "من به دنبال فضایی می گردم / لب بامی / سر کوهی دل صحرایی / که در آنجا نفسی تازه کنم/ آه/ می خواهم فریاد بلندی بکشم / که صدایم به شما هم برسد "
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

آن روز روی غربت غمگین آن پل

پچ ­پچ بدون وقفه سر بر اوج می­زد

یک اصفهان ای­کاش  -سبز و ارغوانی-

در انحنای چشم هایت موج می زد

 

بی­تاب از سی طاق بی طاقت گذشتی

مثل عبور بی­محابای شهابی

یک سو تو بودی، خسته و خاموش و مغرور

آن سو به دنبال نگاهت انقلابی!

 

آنجا کنار آن غروب ارغوانی

یک آسمان آه پلاسیده رها بود

تو بی­تفاوت از کنار من گذشتی

چشمت به دنبال نمی دانم چه­ها بود!

***

امروز هم یک پل بدون طاق و طاقت

روی تمام روزهای من خراب است

تهران و دود و آدم و ماشین و غربت،

یک سو غبار و روبرویم "انقلاب" است!

 

آن روز، آنجا، روی آن پل، بی­محابا

گرچه دل از پی خرابم را شکستی

امروز،اینجا، زیر این پل، باز ای کاش

تو بی تفاوت از کنارم می­گذشتی!

                                    "اردیبهشت 87"

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت   توسط یوخابه محمدیان  | 

زندگی بار سنگینی است

این گاری دیگر نمیکشد مرد!

بیا تمامش کن!

. . .

یاد نان سنگکی افتاد

که خورده بود

بدون بچه هایش

"حیف نانی" گفت و گذشت . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت   توسط یوخابه محمدیان  |